تبلیغات
كشكول رئیسی - مصدر الاراجیف - درباره مادرم و پدرم

كشكول رئیسی - مصدر الاراجیف

برای بهتر شدن مطالب مهمترین عامل نظرات سازنده شما دوستان عزیز میباشد.

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ كشكول رئیسی - مصدر الاراجیف خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

پدرم :

سید محمد تقی رئیسی معروف به ( آقاگل _ آقا عمو _ سید آقا ) در سال 1310 در گرگان به دنیا آمد و دوران کودکی را در محلّــه درب نو گـــذراند ، به گفته سیّد یوسف عمویم ، بسیار شیـــطان بود ولی هیچگــــاه به دیگران آزار نمیــــرســــاند ،از همان کودکی فردی با گذشت و مهربان و دست و دل باز بود و این خصیصه نیک را تا آخرین دقایق عمرش حفظ کرد . در هنگام خرید اصلاً‌ قیمت جنس را نمیپرسید و با اجازه صاحب مغازه حتی اگر رفیق ایشان بود اقدام به جمع آوری مایحتاج میکرد و پس از اینکه میزان آن مشخص میشد بدون اینکه درخواست تخفیف نماید (چانه زنی کند) اول قیمت آن را میپرداخت و سپس جنس را به دستش میگرفت و آن مرحوم همیشه بهترین نوع اجناس را میخرید و از خرید اجناس بنجل و وازده به شدت متنفر بود و معتقد بود که باید بهترین نوع را مصرف کرد ولو اندک باشد.  با توّجه به اینکه در قضّیه ای صاحب حق بود ولی حق را به طرف مقابل میداد و گذشت میکرد . بسیار متواضع بود و خاکی ، بدین نحو که هرگاه به دیدار برادرش سیّد علی و یا خواهرش رحیمه بیگم ویا حبیبه بیگم میرفت  دست آنان را میبوسید و ما را هم به این عمل عادت داده بود که دست عموها و عمّه هایمان را ببوسیم ، پدر بزرگها  و مادربزرگها که دیگر جای خود داشتند . دروس مقدّماتی حوزه را در گرگان نزد پدرش فرا گرفت ، و بنا به درخواست پدرش برای ادامه تحصیـــل علوم حوزوی در سال 1331 به مرکز علوم دینی یعنی نجف جهت فراگرفتن علوم دینی میرود. ظاهراً مرحوم رئیس الذاکرین از علوم جدید خوشش نمیآمد .  البّته برادرش مرحوم آیه الله سیّد علی رئیسی شش الی هفت ماه زودتر به همراه زن و فرزند از مشهد که در آنجا مشغول تحصیل علم بود به نجف رفته و درآنجا منزلی را کرایه کرده و ساکن بودند ، پدرم ابتدا در یکی از مدرسه های  علوم دینی در نجف که اسمش را یادم نمانده (البته به من گفته بود) اتاقی گرفت و چندی بعد  به مدرسه آقای بروجردی نقل مکان میکند، در آنجا در خوابگاهی که مدرسه دراختیار آنان قرارداده بود زندگی میکرد که به آن حجره میگفتند ،. پدرم در عراق بودکه مرحوم رئیس،یکی از دخترهای علاّمه شیخ عبدالوّهاب اعلائی )خبیری) استرآبادی ( امام جماعت مسجد ملاّ علی سرچشمه بود )را برایش خواستگاری میکند. مادرم میگفت که یکروز پـــــــدرش آمد منزل و گفت رئیس الذاّکرین آمد مسجد ویکی از دخترها را از برای پسرش سیّد محمّد تقی خواستگاری کرده ، البته گفته است که میخواهم فرداشب بیایم و رسماً خواستگاری کنم ، حالا من چه جواب بدهم ، مرحوم مادرش صدّیقه افضلی نیز اعلام کرد که طاهره بزرگتر است و اول باید طاهره را شوهر بدهیم ، من به او میگویم ببینم نظرش چیست ، ظاهراً مرحوم شیخ که محجوب به حیاء بود به مرحوم رئیس پاسخ منفی نداده بود ، از طرفی نمیخواست دخترش را نیز به زور به پسر رئیس الذاکرین بدهد ، لذا انتظار داشت و خدا خدا میکرد که حفظ شئوناتش بشود و طاهره که دختر بزرگتر بود پاسخش مثبت باشد، نقل به همین مضمون از خاله جان عزیزم که خداوند طول عمر با عزت و سلامت به ایشان مرحمت فرماید شنیدم ( عین گفته های حاجیه خاله عزیزم : پدرم پیش نماز مسجد ملاعلی سرچشمه بود و رئیس الذاکرین در آنجا پشت سر پدرم نماز میخواند(البته بعضی اوقات - نگارنده) ، شبی به پدرم گفت دختر داری ، پدرم گفت بله ، گفت من فردا صبح برای امر خیری میخواهم به منزلتان بیایم ، فردای آن شب خودش با دو روحـــانی دیگر آمد و گفت که برای پسرم که در نجف درس میخواند دخترت را میخواهم ، پدرم از آنجا که به رئیس الذاکرین احترام میگذاشت همانجا جواب بله را داد و گفت برای هفته دیگر عقد شوند ، هرچند کارشکنی ها شد ولی به خواست خداوند این وصلت سرگرفت و طاهره را عقد غیابی کردند و چون سنش کم بود در خانه عقد شد و همسرش در نجف بود و میخواست طاهره را به نجف ببرد که راه عراق بسته میشود و بعد از یکسال که ارتباط مجدد برقرار و راه عراق باز میشود به گرگان میآید و بعد از یک هفته ازدواج کرده و در گرگان میماند) ،ولی صدّیقه افضلی یعنی مادربزرگم در دل به خواهرزاده اش مــرحوم سیّد حبیب الله طاهری{سیّدحبیب الله طاهری(نماینده گرگان وآق قلا درمجلس خبرگان ازاول تشکیل آن تا زمان مرگش(پسرخاله مادرم بود.)} مرحوم مادرم میگفت که من آخوندها را دوست ندارم) شاید فقر منزل پدری عامــــل اصلی آن بود_نگارنده) گرچه مرحوم مادرم سواد چندانی بجز همان پنج کلاس مکتبخانه(البته برای آن زمان خصوصا خانواده روحانیت زیاد هم بود_نگارنده) را نداشت ولی بسیار زیرک و باهوش بود و نکته سنج ، زود باور و ساده نبود ، درست عکس مرحوم پدرم که علی رغم دانشی که داشت زود باور بود و فکر میکرد که هرکس هر حرفی را به ایشان میزند درست میگوید و از روی صداقت است{. لذا موافق با این ازدواج نبودم ، ولی همان شب خواب امام رضا را دیدم (برایم تعریف کرده بود ولی چون دقیق آن را به خاطر ندارم از ذکر آن خودداری میکنم_نگارنده) ، ولیکن مادرم گفت صبح روز بعد ماجرای خواب و رضایتم را به مادرم و مادرم به پدرم گفت پدرم خیلی خوشحال شده بود .شب که مرحوم رئیس الذاکرین  به اتفاق تنی چند از متشخصین گرگان به منزل مرحوم شیخ میآید ، شیخ پاسخ مثبتش را اعلام میکند و مراسم عقد را غیابی انجام داده و یکسال و خورده ای بعد رئیسی(منظور پدرم) از نجف آمده و جشن عروسی را گرفتیم، دو سال اولیّه ازدواج را در گرگان در خانه مادربزرگم مرحومه آمنه ) باجی )  که در خیابان سرخواجه ، اوایل کوچه مفیدیان بود گذراند و پس از آن به تهران کوچ کرد ند .بعد از دو سال اقامت در تهران رفته رفته به دلیل خوش برخوردی و خاکی بودن تهرانیها که مردمان ریزبین و نکته سنجی هم هستند به ایشان علاقه مند شده و مدتی بعد در تهران جزو بهترین منبریها میشود به حدی که بیشتر قشر تحصیل کرده پای صحبتهایش مینشستند و معمولاً جمعیت زیادی جمع میشد .

برخی از ریش سفیدان تهرانی و هیئتیها به پدرم شمس الشموس میگفتنــد ، مرحــــوم سیّد محمّد تقی  صــــــدایی دل نشین داشت با سوز و روی اصول میخواند و به نظر من موسیقی را میدانست ، چنان با آن صدای شیوا و رسا دو بیتی مخصــوصاً به لهجه دشتســتانی میخواند که گریه شِنَوَنده بی اختیار از چشمش سرازیر میشد . منبرش ابتدا با حمد خدا شروع و پس از ذکر چند روایت و حدیث به عربی و ترجمه آن به تفسیر میپرداخت و معمولا علوم روز را متناسب با این روایت بیان میداشت و در آخر هم ذکر مصیبت یعنی هم منبری بود روائی و هم علمی ؛ ایشان در بحث منبر از نحوه منبری های خوب آن زمان یعنی مرحوم راشد و مرحوم فلسفی خوشش میآمد و کتابهای مرحوم فلسفی را مطالعه میکرد و در منابر از آن بهره میجست . در گرگان تا کنون منبری مثل پدرم از زمان مرحوم رئیس نیامده و هم اینک آنهائی که حضور ذهن دارند مانند آیه الله حاج آقای میبدی ، حجه الاسلام و المسلمین حاج آقای میربهبهانی ، آیه الله نورمفیدی ،جناب حاج آقای مبصری ؛ جناب حاج آقای زیانی ؛ جناب حاج آقای شکوری و ..... به این نکته اعتراف دارند البته من این اسامی را برای این بیان کردم که در حال حاضر زنده هستند، مرحوم پدرم در تهران تحصیلات ناتمام خود را با حضور در مدرسه مروی(و استفاده از اساتیدی همچون میرزا باقر آشتیانی ، مرحوم مطهری و شیخ محمد تقی شریعتمداری استرآبادی) و سپهسالار(و استفاده از اساتیدی همچون لواسانی ؛ طالقانی و راشد ) تا مقطع قسمتی از درس خارج با بهره مندی از این اساتید ادامه داد همچنین بیش از شش ماه از محضر آیت الله خوانساری بهره مند شد و در باب ادبیات فارسی نیز در خدمت اساتیدی چون جزائری و سبزواری تلمذ کرد هرچند من این مطالب را در زمانیکه ایشان زنده بود یادداشت کردم و از بقیه اساتید ایشان خصوصا در عراق خبری ندارم ،از خصوصیات اخلاقی ایشان این بود که نمازش را مقید بود در اول وقت بپا دارد و نماز شب ایشان نیز تا آنجا که به خاطر دارم ترک نمی گردید ؛ بسیار رقیق القلب بود و شنیدن اندک ناراحتی مردم ؛ اشک بر چشمانش جاری میکرد، هیچگاه از مسجد بابت اقامه نماز پول دریافت نمیکرد بلکه خود نیز به مسجــد بابت برگزاری مراسم و ترمیم خرابیها کمک میکرد ، در هیأت های مذهبی که هر هفته یک بار تشکیل میشد شرکت میکرد و ذکر مصیبت نیز میکرد و نه تنها پولی نمیگرفت بلکه خود عضو بود و مبلغی را در ماه بابت حق عضویت خود میداد همین کارها باعث شده بود تا دوستان زیادی به دورش جمع شوند ، هرگاه برایش وجهی به عنوان خمس و یا سهم امام میآوردند یا اصلاً قبول نمیکرد و یا با اذن از صاحبان وجه آنرا به شهروندان آبرومند و محترمی که نیازمند بودند میداد و بعضی اوقات که شهروندان اجازه میدادند آدرس آنها را به صاحبان وجه داده  و به آنها میگفت که از این پس خودتان بروید و شخصا بدهید ، کل دارائی ایشان در هنگام فوت یک ملک بود در خیابان سرخواجه (از محلات قدیمی شهر) روبروی حمام سردار به متراژ 239 متر مربع که قدیمی ساز بود به انضمام وسایل منزل و 52000000 ریال وجه نقد در بانک و 20000000 ریال رهن منزلی که در تهران در اجاره داشت ، ما این منزل را( خیابان سرخواجه) سه سال پس از فوتش شش ماهه دوازده میلیون تومان فروختیم ،اگر ایشان از وجوهات میخواست بهره مند گردد هم در تهران و هم در گرگان دوستان متمول زیادی داشت ولی او به مال دنیا اصلا دل نبسته بود چه اینکه 16 هکتار زمین زراعیش را که با فروش منزل تهران در سال 1352 خریداری کرده بود در اول انقلاب همراه بقیه زمین ها روستائیان تصاحب کردند  ولی خم به ابرو نیاورد و همیشه میگفت ذخیره آخرتم باشد ، دوستانش بسیار به ایشان علاقه مند بودند ، هم اینک هر گاه من را میبینند میگویند خدا بیامرزد سیّد آقا را ، روحش شاد باشد ، دیگر روحانی مثل سیّد آقا نخواهد آمد .هرچند هستند مانند ایشان ولی کمند و اندک ....

مادرم:

 مرحومه مادرم طاهره خبیری در سال 1317 یا 1318 در گرگان در یک خانواده بسیار مذهبی به دنیا آمد و یک سال پس از ازدواج به همراه مرحوم پدرم به تهران رفت . مرحومه طاهره خبیری زنی بود بسیار مهربان و میهمان دوست به طوریکه اغلب فامیلها و دوستان به تهران رفته و بیش از هفته ها از این عزیزان پذیرائی میکرد. مادرم زنی بود در منزل سختگیر و به قول امروزیها به بچه رو نمیداد ؛ یادم میآید که حتی پس از اینکه دیپلم گرفتم در تعقیب من میآمد تا ببیند من با چه افرادی نشست و برخاست میکنم ؛ خیلی مواظب بچه هایش بود کاری که متاسفانه در این زمان کمتر مادری برای فرزندانش میکند ، من همه وجودم را که تا این لحظه سلامت مانده مدیون حواس جمعی مادرم و دعاهای پدرم میدانم ، مرحومه مادرم زنی کدبانو بود ، بسیارخوش صلیقه و زرنگ ، زنی بود خوش مشرب و شوخ طبع ، خواندن داستان را دوست میداشت مخصوصا داستانهای عاشقانه ؛ خوش لباس بود و تهرانیها خیلی به مرحوم مادرم علاقه مند بودند ؛ پس از بازگشت به گرگان که مادرم با آن مخالف بود ؛ به بیماری قلبی و قندی مبتلا شد و در سال 1363 در یازدهم فروردین ماه بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت . تا این تاریخ از هیچیک از بستگان و دوستان جز نیکی نشنیده ام ؛ آن مرحومه به پدرم خیلی علاقه مند بود و از صمیم قلب پدرم را دوست میداشت ؛ من اصلا به یاد ندارم که مرحوم پدرم مریض شده باشد حتی به بیماری سرماخوردگی ولی پس از فوت مرحومه مادرم پدرم به دلیل علاقه زیاد به مادرم آن نشاط  وسلامتی خود را از دست داد و کسی که حتی به بیماری سرماخوردگی مبتلا نمیشد بیماری قند گرفت و نیمی از بینائیش را از دست داد و همین بیماری او را به بیماری کلیه مبتلا کرد و بر اثر دیالیز از دنیا رفت . هیچگاه عشق و علاقه این دو
را نسبت به هم از یاد نحواهم بود . روحشان در آرامش مطلق باشد

    عكس مرحومه مادرم طاهره خبیری


آخرین منبر پدرم در گرگان به مناسبت چهلم زن عمویم در مکتب الحسین-ع

 حضور علما در مجلس  چهلم زن عمویم كه در مكتب الحسین - ع برگزار شده بود
از راست به چپ : حجه الاسلام احمدی - آیت الله میبدی - آیت الله نورمفیدی (نماینده ولی فقیه دراستان) - آیت الله رئیسی (عموی اینجانب) - شیخ شربتی -  سید  حسینی -



از راست : سید محمد رئیسی-مرحوم  آیت الله سید شفیعی رئیس روحانیت مازندران-مرحوم  ثقه الاسلام سید محمد تقی رئیسی-

مرحوم آیه الله سید علی رئیسی- رئیس حوزه غلمیه ساری که  اسم ایشان را فراموش کرده ام -  مرحوم علامه حجتی کردکوئی



مرحوم  ثقه الاسلام سید محمد تقی رئیسی  با تجار گرگانی در خطیر آباد نفر دهم از راست



 مرحوم سید محمد تقی رئیسی با دوستان در عراق نفر سوم نشسته از چپ

 

 با دوستان در عراق نفر دوم از راست


در تهران با فرزندم كه هم نام خودش بود یعنی دو تا سید محمد تقی بزرگ و كوچولو
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، دفتر اشعار من - سیمین ساق